برای مسعودم ....نفسم....

مرگ

شنبه 8 بهمن 1390

خدایا خسته ام از دنیایت.دنیایی که هیچ رحمی به من نکرد.خدایا خسته ام از کشیدن روزهای سنگین .شانه هایم دیگر تاب وتوان ندارند.زیر اینهمه بار خرد شدند.

خدایا این منم ...منی که ادعای توانش میشد و هر روز که از خواب بیدار میشد میگفت من میتوانم .دیگر نمیتوانم.........................تمامش کن خدا.کمرم  خم شد  از سنگینی این لحظه ها.دیگر دستهایم هم نای کشیدن این روزها را ندارد.چرا نگاهم نمیکنی.مگر نه اینکه منم بنده توام.چرا کمکم نمیکنی...اگر لیاقت خندیدن را ندارم.اگر لیاقت زندگی را ندارم لیاقت عذاب کشیدن را هم از من بگیر.این نفسها را ارزانی کسانی  کن که دوسشان داری.


Blue Wish
پنجشنبه 13 بهمن 1390 00:03
آخه چی شدی فریبا جون؟ چرا حالت بده؟ بهم میگی چی شدی؟دیدم چند روز هس که مطلب نذاشتی. چرا قالب وبلاگت سیاهه؟
مرسی که به یادم بودی دوستم. برعکس چند روز قبل دفاع ام که شدید استرس داشتم سه شنبه قلبم خیلی خیلی آروم بود
عزیز تر از جان
دوشنبه 10 بهمن 1390 13:41
چی شده چندروزه تو وبلاگ نیومدی؟سرت شلوغه یا امتحان داری


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
اَبر برچسبها
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات