داشتم و دارم.
تو معنی اینجور چیزارو درک نکردی هنوززززززززززز
بله عوض شده.
داشتم و دارم.
تو معنی اینجور چیزارو درک نکردی هنوززززززززززز
بله عوض شده.
من همیشه دوستت داشتم بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی.
وقتی خیلی حرف برای گفتن دارم و نمیدونم از کجا شروع کنم
سکوت میکنم.
دراز کشیده ام
روی زمینی که
از سنگینی رویاهایم
گود شده است...
و از آسمان
قطره های اشک مهتاب
میریزد آرام آرام
ومن خیس میشوم از انگار
خشکی...
دلم گرفته است ......
دلم گرفته است ....
به ایوان میروم و انگشتم را بر پوست کشیده شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند....
چراغ های رابطه تاریکند...
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
پـــــــــرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است...
عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی
در آغوشــــــــــت خواهم گریست بی آنکه حس کنی
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی
اینگونه شاید احساسم نمیرد...
خدایا میگویی عادلم....مهربانم.....
اما ما انسانها از تو مهربانتریم چون حتی مادری که بچه اش را بدنیا میاورد دوست ندارد عذابکشیدن بچه اش را ببیند حتی اگر به او بدی کرده باشد اما تو ایستاده ای و از عذاب کشیدن افریده خود لذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذت میبری.
و دست اخر میگویی این بنده لیاقت نداشت مگر انها که از خوشبختی بالا میاورند لیاقت دارند.؟؟؟جواب اینرا هم با حکمت تمامش میکنی.
اری عاقبت ادمهایی مثل من در حکمت تو کشیدن عذابهایی است که در حکمت تو گنجانده.اگر میخاستی میتوانستی به ما هم کمی حکمت خوب بدهی همه دست خودت بود.نخواستی چون دوستمان نداشتی....
مگر نمیگویی انها لیاقت دارند پس جای مارا فقط برای دو روز عوض کن انوقت ببین ترازوی عدالتت چه میگوید؟؟؟؟؟
هر چقدر دلت میخواهد عذابم بده.حداقل لذت که میبری.
همه میدانند ...
که من و تو باغ را دیدیم..
.وا زآن شاخه بازیگر دور از دست.........سیــــب را چیدیم
همه میترسند....
همه میترسند اما من وتو ..
..به چراغ و آب و آیینه پیوستیم و ............نتـــــــرسیدیم
سخن از روز است و پنجره های باز و هوای تازه
سخن از دستان عاشق ماست
به چمنزار بیا و صدایم کن....
و من هنوزم عاشقم ..آنقدر که میتوانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد از اول تا آخر بی مهری هایـــــــت را بشمارم و دست آخر همه را فــــــراموش کنــــــــم .......
خدایا خسته ام از دنیایت.دنیایی که هیچ رحمی به من نکرد.خدایا خسته ام از کشیدن روزهای سنگین .شانه هایم دیگر تاب وتوان ندارند.زیر اینهمه بار خرد شدند.
خدایا این منم ...منی که ادعای توانش میشد و هر روز که از خواب بیدار میشد میگفت من میتوانم .دیگر نمیتوانم.........................تمامش کن خدا.کمرم خم شد از سنگینی این لحظه ها.دیگر دستهایم هم نای کشیدن این روزها را ندارد.چرا نگاهم نمیکنی.مگر نه اینکه منم بنده توام.چرا کمکم نمیکنی...اگر لیاقت خندیدن را ندارم.اگر لیاقت زندگی را ندارم لیاقت عذاب کشیدن را هم از من بگیر.این نفسها را ارزانی کسانی کن که دوسشان داری.
شاید پرنده بود که نالید..........................یا باد در میان درختان
یا من ,که در برابر بن بست قلب خود.................چون موجی از درد بالا میامدم
و از میان پنجره میدیم.......................که ان دو دست,آن دو سرزنش تلخ.........
در روشنای سپیده دمی کاذب تحلیل میرود.....و یک صدا در افق سرد..
فریاد زد ..............................خداحافظ
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
پیش رویم.....چهره تلخ جوانی
پشت سر.........آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام......منزلگه اندوه و درد بد گمانی
کاش چون پاییز بودم.....